چند تا وبلاگ به روز شده با يه موضوع، بازی یلدا ؛ آدم سرش يه هويي گيج ميره وقتي ميبينه ناخودآگاه وسط اين بازيه! اردشيرخان طيبي اگر ميدونست كه من فردا امتحان آمار دارم اونهم 5 نمرهي پايان ترم، شايد اسم من رو نميآورد اون وسطا ! اما اين كار يه حسن هم داره، اونهم اينه كه در روزهايي كه فوتبال اروپا تعطيل هست، يه وبلاگ فوتبالي رو به روز ميكنه !
اين هم 5 نكته اي كه خيلي كم در مورد من ميدونند:
ادامه مطلب
ما هم امروز به باشگاه 22 سالهها پیوستیم!
گفتن 22 ساله شدن با این حال و احوالی که من می بینم کمی خجالتآور نیز است :
چند وقت قبل به مرتضی ناعمه سر زده بودم. خودش را مرد اردیبهشت 63 معرفی میکرد. به عکسش نمیخورد که سال ازدواجش 63 باشد. از پستهایش متوجه شدم که سال 63، سال تولدش است و 2 سال است این روز را با همسرش جشن میگیرد. بله، برای عمادی که چند وقت قبل با خانوادهاش صحبت کرد تا آنها را راضی کند دانشگاهش را در 10 یا 11 ترم تمام کند تا بتواند به فوتبال و آنچه که دوست دارد بپردازد، نوشتن از 22 سالگی کمی خجالت آور است!
در هر صورت من هم اکنون 22 ساله شدهام، در روزهای جامجهانی و با خستگی ناشی از درسخواندن (!) ، فوتبالنوشتن و اینترنت!
خب، سایت هاشمیان دات نت حداقل تا 20 روز دیگه افتتاح نمیشه؛ وحید خان هاشمیان ابن اواخر ترجیح دادند که مدیر سایتشون رو عوض کنند و با عوض شدن مدیر سایت مسلمآ تیم فعلی سایت هم عوض میشه و طبیعی هست که من هم دیگه ارتباطی با سایت جدید نداشته باشم.
تو این مدت اتفاقای شیرین و تلخ زیادی رو تجربه کردم و چیزای زیادی رو یاد گرفتم و در کل تجربهی جالبی داشتم. وقتی که وارد سایت شدم، به نظرم اوضاع مناسبی نداشت ولی کم کم تونستیم با تیم کوچیکمون یه سر و سامونی به سایت بدیم، خبرهای اختصاصی خوبی براش بیاریم ، موضوعهای نسبتآ خوبی رو براش تعریف و به طور آزمایشی این قسمتها رو تجربه کنیم و در کل سایت شکل نسبتآ خوبی پیدا کنه [ و به گفته ی شرق ، بهترین سایت فوتبالیستای ایرانی بشه] ...
اما نمیشه به آسونی از یه موضوع گذشت. سایتی که قرار بود به عنوان سایت جدید وحید شروع به کار کنه، یه سایت واقعآ فوقالعاده بود. من به سایتهای زیادی سر میزنم و اگه خیلی راحت و مردونه بخوام بگم، باید بگم که هیچ سایت ایرانی توانایی رقابت با این سایت رو نداشت. ولی این کار به انجام نرسید و آقای هاشمیان بنا به دلایلی تصمیم گرفت سایت رو به یکی دیگه بسپره…
« اصلآ ثابت کن که اینو از ما خریدی...» وقتی با این جملات مواجه شدم به یاد لحظاتی آشنا افتادم! لحظه هایی که به روزنامهی جهان فوتبال زنگ زده بودم تا به آنها بگویم که متنم را بدون شناسنامه چاپ کردهاند، که با حذف قسمت هایی از متنم به نوشتهی من توهین کرده بودند، که به من طوری القا شده بود که تنها برای پر کردن صفحهی روزنامهشان از متنم استفاده کرده اند، جوابی که آنها می دادند البته نهایت بیادبی نبود، پاسخ آنهابیادبی مودبانه بود! همانند همین مسئول داروخانه بود که به من میگفت ثابت کن این وسیله را از ما خریدهای. آنروز وقتی پای قانون را به میان کشیده بودم، به من جواب میدادند « برو شکایت کن، به هر جایی که می خوای برو شکایت کن...»
نمی دانستم که آنها پشتشان از کجا گرم است تا اینکه برادرم به من گفت که قانون در این مورد کار خاصی انجام نمیدهد! یعنی نهایتش این است که یک تذکری، چیزی به آنها بدهد! قانون ایران به جای حمایت از کسی که در حق او اشتباه شده بود، ( شاید ناخوداگاه ) از خطاکار حمایت می کرد!
مسئول داروخانه هم راست می گفت، پشت او هم به بیقانونی گرم بود وگرنه حاضر نمی شد صابون Dove تقلبی را به من بفروشد و پس نگیرد! به من می گفت قسمتی از جعبهاش خیس شده است و من نمیتوانم این را از شما پس بگیرم! اگر جعبه اش سالم بود حتمآ سرش را طوری می بست که خریدار بعدی به ذهنش نرسد که این صابون را یکی مصرف کرده است! تنها داروخانهی شبانه روزی شهر من، صابون تقلبی میفروشد! چه کسی می تواند ثابت کند که داروهایش تقلبی نباشد؟
این اجتماع ماست! اجتماعی که با آن زندگی می کنیم!
بقیه نوشتهام را هم نمی نویسم! از بر چسب خوردن هم بیزارم! ...
شاید بهتر باشد که به پیشنهاد دوستانم گوش بدهم :
! take it easy
بعضی وقتها آدم کم میآورد. نه اینکه چیزی برای گفتن نداشته باشد، نه ! آدم بعضی مواقع کم میآورد در جایی که افکار دیگران محترمانه نیست!
امروز [مطابق همیشه] به پارس فوتبال سری زدم. یک لوگوی فلش ساخته بودند با عنوان Parsfootball-Top 15- Journalists. اسمی از خودم ندیدم. نه اینکه ادعای روزنامه نگاری و فوتبال فهمیام بشود، نه! بحث سر این موارد نیست. من امتحانم را جاهای بسیاری پس داده ام، آنها هم اگر بخواهند میدانند که بحث سر این موارد نیست! بحث اینجاست که وقتی به سیستمی یا فردی احترام میگذارید، خواستن احترام متقابل امر چندان دور از ذهنی نیست؛ اما افکار دیگران، محترمانه به نظر نمیرسد!
هیچ وقت ادعایم نخواهد شد که نوشته ام با نوشتهی پژمان نوزاد یا پژمان راهبر یکسان است ( هر چند که آنها دیگر اختصاصی برای پارسفوتبال نمی نویسند)، اما پارسفوتبال میتوانست نشان دهد یک تیم نویسندگی دارد و به تمام نویسندگانش یکسان احترام می گذارد.
باز هم می گویم بحث بر سر من و عدد 16 نیست! بحث سر این است که با ادیت نه چندان جالب دو نوشتهی قبلی ام احساس بدی به من دست داده بود و اکنون این احساس قویتر از هر زمان دیگر است.
بیش از یک سال گذشت، چند ساعت بیشتر از یک سال !
اکنون فوتبال احساسی یک ساله شده است. فوتبال احساسی یک ساله شده است؛ همانند تجربهی نویسندگیام که چند مدت قبل، یک ساله شده بود. در این یک سال روزهای خوبی را گذراندهام، روزهای تلخی را هم! هر چه بود گذشت.
با این خانهی اینترنتیام، پذیرای مهمانان زیادی بودم، افرادی که میتوانم بسیاری از آنان را دوست بنامم. اینجا پای این کامپیوتر ( همدم تنهاییهایم )، لحظهای را تجربه میکنم که تاکنون تجربه نکرده بودم.
یه کیک کوچولوی اینترنتی و فوتهای من و دوستهام!...
بیش از یک سال گذشت، چند ساعت بیشتر از یک سال!
خب واسه روزهای بعد،خیلی دوست دارم که پروفایل یکسالهی چند تا بازیکن رو بنویسم؛ مهدویکیا، کریمی، دایی، هاشمیان. البته شاید یکی از بزرگترین پروژههای ورزشی عمرم رو هم تحویل گرفتم تو این مدت، یه حرفهایی زده شده ولی هنوز چیزی معلوم نیست که بخوام بهش اشاره کنم.
بر این باورم که
فردای سبز از آن ماست...
به نام خداوند رحمتگر مهربان
اول از همه چي سلام به همگي
هر چند كه هيچ درسي رو واسه امتحان پايان ترمم نخوندم و اين مطلب آخريم هم به نظرم مي تونست بهتر از اين باشه ولي بايد شاد باشم، اگه تقويم فارسي نداريد يا به كارتون نمي آد و نمي تونيد از تاريخ تولد كنار عكسم چيزي بفهميد، بايد بگم كه كمتر از 2 روز ديگه به تولدم مونده، 23 خرداد برابر با13 ژوئن. امسال دوستاي زيادي پيدا كردم و از اين بابت خيلي خوشحالم. فكر كنم 21 ساله مي شم، شوخي نمي كنم بايد حساب كنم ببينم تو چند سالگي مي رم..
از اينا كه بگذريم بايد بگم كه دوس دارم تو بلاگم علاوه بر مطالب فوتبالي كه مي نويسم يه كم از خودم بنويسم، از زندگي روزمره خودم كه البته چون بلاگ رو از حالت فوتبالي خالص خارج مي كنه بايد بيشتر رو اين مورد فكر كنم و بعد تصميم بگيرم ولي به احتمال زياد اين كار رو انجام مي دم ...
بعد اين مطلب ايران- يوگسلاوي، حالا حالاها چيز خاصي براي نوشتن مطلب بلند مد نظر ندارم، البته يه چند تا موضوع هست: چيرو، بكهام و ايران- استراليا. كه اين آخري رو حتمآ مي نويسم البته توي 8 آذرماه تمومش مي كنم. الي بهم قول داده تا بهم كمك كنه، الي تو استراليا زندگي مي كنه و مي تونه بيشتر ما رو تو اون فضا ببره. اين نوشته رو از همين الان به دوست قديميم نغمه تقديم مي كنم، نغمه اي كه دست روزگار ما را جدا از هم كرده ولي خيلي دوسش دارم و اون روز هم روز تولدشه...
واسه امروز بسه ديگه، سعي مي كنم يه كم تغييرات هم توي بلاگم ايجاد كنم و از اين به بعد يه طرح جديدتري داشته باشه، البته اين تغييرات معلوم نيست كي اتفاق بيفته
همتون رو دوس دارم
عماد
من، عماد عطایی ...

23 خرداد 1363 ( 13 ژوئن 1984) در نظرم یک روز عادی بود، مصادف با یکی از روزهای ماه رمضان یکی از سالهای تقویم عربی! همان روزی که من به دنیا آمدم.
آمل شهر کوچک و قشنگیست، جایی که من در آن به دنیا آمدم و زندگی میکنم؛ جایی در شمال ایران و با فاصلهای بسیار کم تا کوه، جنگل و دریا. با مردمی خونگرم و احساساتی ، اما حیف که نمیتوانم بسیاری از آنها را درک کنم!

روزی از فوتبال و احساس لبریز شده بودم، یکی از روزهای ماههای پایانی سال 1383؛ و مطلبی فوتبالی نوشتم. مطلبی که با حاشیه هایش مرا به نوشتن دوباره وا داشت.
اینجا مینویسم از فوتبال و احساساتم ، برای خودم و کسانی که بر من منت می گذارند و نوشتههای مرا میخوانند، اینجا مینویسم بدون کوچکترین ترس و دلهرهای از سانسور شدن و بدون ذرهای ناراحتی برای مطالب سانسور شدهام.
فکر میکنم بتوانم روزی نویسندهی خوبی شوم، تمام تلاشم را خواهم کرد تا به فوتبال برسم ...
بعد از اینکه سرور پرشین بلاگ در دادن خدمات به طور حرفه ای عمل نمی کند من تصمیم به ترک این سرور گرفتم تا ورشکسته شه![]()
من از این به بعد مطالبن رو اینجا می نویسم
سال نو رو هم تبریک می گم هر چند ازش یه کم گذشته

