... لبهایی بسته تا انتهای سرود! او که هنوز سرزمین پدریش را از نزدیک ندیده است، اکنون قرار است با پیراهن سفید آن برای خوشحال کردن هموطنانش بجنگد، آري هموطنانش...
فقط چند برخورد در دو روز آنقدر دیگر بازیکنان را با او خودمانی کرده است که به او مانند یک ایرانی مثل خودشان نگاه کنند و او احساس تنهایی نکند. او آن روزها را اينچنين بيان مي كند:« قرار بود من را معرفي كنند اما آنقدر محيط دوستانه بود كه نيازي به معرفي نداشت». این موضوع کمی تعجب بر انگیز نیست؟ آیا کسی قرار نبود با او رفتاری شبیه آنچه که فیگو در تیم ملی پرتغال با دکو انجام داد، انجام دهد؟ آیا کسی پیدا نخواهد شد که او را نپذیرفته باشد و او را یک خارجی به حساب بیاورد؟ آیا هیچگاه ملی پوشان ایرانی جمله های نمادين فیگو را، برای بیزاری از او بیان نخواهند کرد؟« او می تواند سرود ملیمان را یاد بگیرد ولی نسبت به آن هیچ احساسی نخواهد داشت...
ادامه مطلب
این پر حاشیه ترین نوشته ی من بود مطلبی که به بازی ایران و بحرین اختصاص داشت . نوشته ای که سر از روزنامه ی جهان فوتبال در آورد و اعتراض شدید منو به همراه داشت . پارس فوتبال هم نصفه و نیمه از من حمایت کرد
آنشب ۲۹ مهر ۱۳۸۰..
... شب تلخی بود، شبي که ایران در جهنم منامه مغلوب بحرین شد ، بحريني که جانانه برای پيروزي ملت عرب بازی می کرد! میلیونها بغض در گلو ترکیده بود و ایرانیان در جهان با چهره های اندوهگین [در حالي كه انتظارديدن پرچم سه رنگ ايران را داشتند] پرچمهايی سبز و سفيد [، بي رنگ قرمز] ، در دستان "ديگران" مي ديدند، پرچمهايي فقط با دو رنگ . آنها اشتباه نمي ديدند، پرچمها، به راستي پرچمهاي "دو رنگي" بودند...
يكي از تماشاگران از شدت ناراحتي سرش را به سكوي تماشاگران مي كوبيد، يكي ديگر جلوي چشمانش را گرفته بود ، نفري ديگر از آن چند نفري كه از شدت ناراحتي ناي راه رفتن نداشتند و در ورزشگاه مانده بودند سرش رو به پايين بود و مي گريست...
بازي تمام شده بود، تيم 9 نفره ي ايران راحت ترين فرصت، براي رفتن به جام جهاني را از دست داده بود . فرصتي كه فقط يك معجزه مي توانست به آرزويي دست نيافتني تبديلش نكند. از آن شب به جز آن خاطره ي تلخ تنها يك سوال باقي مانده: ما به چه باخته بوديم؟
از چند روز قبلش مرور کنیم...چند روز قبل از بازیست، تيم ملي به منامه رفته است .مهمان نوازيشان چندان تعريفي ندارد ، آنها « فوتبال كثيفشان» را از فرودگاه آغاز كرده اند والبته قرار است تاچند روز بعد از سوت پايان بازي ادامه دهند:ّ [يك ايراني مقيم بحرين] "به ورزشگاه نمي رم. اينجا بحريني ها شرايط رو بر ما سخت مي گيرن بعد از بازي به ما گير ميدن. حوصله ي اين چيزا رو ندارم . بازي رو از خونه تماشا مي كنم.." . باشگاه الاهلي به هرترتيب ممكن، اين خبر را به علي كريمي مي رساند" مواظب ساقهايت باش آنها بازي خشن را در دستور كار خود قرار داده اند" ...
اخبارها همه وهمه از اين حكايت دارد كه آنها آمده اند تا به هر ترتيب ممكن ما را متوقف كنند. اما آيا آنها مي توانند ؟ اگر آنها توانستند، از ما بهترند؟ سوالي كه امیر حاج رضايي، بعد از آن شکست تلخ به آن اين گونه جواب داد:« همانطور كه تيم ما از تيم عربستان برتر بود، تيم بحرين نيز از ما بهتر بود.» اگر بحريني ها قبل از ديدار با ما، همان فاتحان بزرگ بعد از بازي بودند، چرا به خشونت فكر مي كردند؟
اتفاقات عجيب و غريب منامه را همه شنيده ايم از منتظر ماندن در فرودگاه تا به میان کشیده شدن حس پان عربیسم ملت عرب و سخت گيري در راه دادن ايراني ها به ورزشگاه و غيره و غيره ، اما ما به كدام يك از آنها باخته بوديم؟ اگر آنها براي اين تيم هم چنين مشكلاتي را پديد بياورند ، آيا باز هم خواهيم باخت؟ حالا می توانیم مرور کنیم و بگوییم ما در آن بازي باختيم چون در مهره چيني مشكل داشتيم ، باختيم چون جنگ هاي ميان خودمان را حل نكرده بوديم ، باختيم چون در هنگام بازي به خودمان باخته بوديم ...
ادامه مطلب
من، عماد عطایی ...

23 خرداد 1363 ( 13 ژوئن 1984) در نظرم یک روز عادی بود، مصادف با یکی از روزهای ماه رمضان یکی از سالهای تقویم عربی! همان روزی که من به دنیا آمدم.
آمل شهر کوچک و قشنگیست، جایی که من در آن به دنیا آمدم و زندگی میکنم؛ جایی در شمال ایران و با فاصلهای بسیار کم تا کوه، جنگل و دریا. با مردمی خونگرم و احساساتی ، اما حیف که نمیتوانم بسیاری از آنها را درک کنم!

روزی از فوتبال و احساس لبریز شده بودم، یکی از روزهای ماههای پایانی سال 1383؛ و مطلبی فوتبالی نوشتم. مطلبی که با حاشیه هایش مرا به نوشتن دوباره وا داشت.
اینجا مینویسم از فوتبال و احساساتم ، برای خودم و کسانی که بر من منت می گذارند و نوشتههای مرا میخوانند، اینجا مینویسم بدون کوچکترین ترس و دلهرهای از سانسور شدن و بدون ذرهای ناراحتی برای مطالب سانسور شدهام.
فکر میکنم بتوانم روزی نویسندهی خوبی شوم، تمام تلاشم را خواهم کرد تا به فوتبال برسم ...
بعد از اینکه سرور پرشین بلاگ در دادن خدمات به طور حرفه ای عمل نمی کند من تصمیم به ترک این سرور گرفتم تا ورشکسته شه![]()
من از این به بعد مطالبن رو اینجا می نویسم
سال نو رو هم تبریک می گم هر چند ازش یه کم گذشته
